محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3968
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مىكند ؟ » سالم بن افطس گويد : وقتى عمر بن عبد العزيز نو سال بود ، در دمشق يكى از اسبان پدرش او را لگد زد ، وى را پيش مادرش آوردند كه ام عاصم دختر عاصم بن عمر بن خطاب بود كه او را ببر گرفته بود و داشت خون از چهره اش پاك مىكرد كه پدرش بيامد و ام عاصم او را به ملامت گرفت و مىگفت : « پسرم را تباه كردى چرا خادمى همراه وى نكردى كه مراقبتش كند و از چنين وضعى محفوظش دارد ؟ » عبد العزيز گفت : « اى ام عاصم خاموش باش ، دلخوش باش كه او نشاندار بنى اميه است . » سخن از بعضى روشهاى عمر بن عبد العزيز على بن مجاهد گويد : وقتى عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد به يزيد بن مهلب نوشت : « اما بعد ، سليمان بنده اى از بندگان خدا بود كه خدا به دو نعمت داد ، سپس او را ببرد و مرا خلافت داد و يزيد بن عبد الملك را از پى من ، اگر ببود ، و اين خلافت كه خدا به من داد و مقدر فرمود به نظرم آسان نيست ، اگر به گرفتن همسران و فراهم آوردن مال رغبت داشتم ، آنچه به من داده بهترين چيزى بود كه به كسى داده ، اما در اين كار كه بدان دچار شدهام بيم حساب دشوار دارم و پرسش سخت ، مگر آنكه خدا درگذرد و رحمت آرد ، كسانى كه اينجا بودهاند بيعت كردهاند ، با كسانى كه آنجا هستند بيعت كن » گويد : وقتى نامه به يزيد بن مهلب رسيد آن را به طرف ابى عيينه افكند و چون آن را بخواند گفت : « من از جمله عاملان وى نخواهم بود »